تبليغاتX
خصوصی
خصوصی

روزهای پوچ هم ارزش ثبت داره


بهترین ها

بهترین الگو

بهترین گل

بهترین روز(شاید تولد)

بدترین روز

 

خوب اگه ساعت --:-- بخوای آپ کنی می شه همینخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

جمعه بیست و نهم شهریور 1387 |

 

چت زنده


 از پله هاي کافي نت که آمدند پايين ، دست هاشان رفته بود توي هم . سر اولين پاگرد ايستادند و قاه قاه خنديدند . راه پله تاريک بود و خلوت . بوي عطر تند  زنانه جا ماند . به خيابان رسيدند و نشستند توي تاکسي.
کجا مي رفتند ؟
هيچ کدام نمي دانستند .
 دختر پرسيد : اين بار چهارم بود که با هم چت مي کرديم ، نه؟
پسر جواب داد : دقيقا يادم نيست . ولي همه ي حرف هامون رو ذخيره کرده م.
راننده تاکسي چهارشانه بود و آبله رو ، گفت : تا کجا برسونمتون ؟
پسر : تا هر جا مي رسوني ، برسون .
راننده برگشت و نگاه کرد توي چشم هاي پسر :
- من دارم مي رم خونه . امشب تنهام. مي تونين مهمان من باشين .
دختر : خودش خونه داره . طبقه ي هفتم يه ساختمون نوساز با معماري به سبک باروک.
راننده انگار نشنيد . دوباره برگشت توي چشم هاي پسر : يه طوطي دارم که با لهجه ي خودم هر چي بگم تکرار مي کنه .
دختر گفت : همين جا پياده مي شيم.

قدم در جنگلي گذاشتند درست روي ناف تهران، دست در دست هم جلو رفتند تا رسيدند به يک فضاي سر پوشيده با ميز هاي چوبي سفيد و صندلي هاي قرمز  چيني  .
پسر : چي سفارش بديم ؟
دختر : من فقط قهوه ي ترک مي خورم.
پسر : من هم .
گارسون ها با روپوش هاي متحدالاشکل آبي به ميزها سرک مي کشيدند و سفارش مي گرفتند.
دختر : تو از کجا فهميدي که من دخترم ؟
پسر : شناسه ت غلط انداز بود اما از حرفاي ضد و نقيضت دونستم که جنس مخالفي !
دختر : غافل گيرم کردي . اين اولين باره با يه پسر از طريق چت آشنا مي شم. راستش اصلا فکر نمي کردم ازت خوشم بياد .
پسر: ولي من مي دونستم عاشقم مي شي . البته هنوز اول عشقه.
دختر خنديد و نگاه کرد به جايي که آشپزخانه بود و از دود کش اش دود قرمز بيرون مي آمد .
- تو واقعا فکرش رو مي کردي من بيام سرقرار ؟
- اطمينان داشتم . بهم الهام شده بود .
گارسون دو تا فنجان پر از قهوه گذاشت روي ميز و گفت : چيز ديگه اي ميل دارين ؟
- فعلا نه .
دختر کمي اضطراب داشت اما از گونه هاي گل انداخته اش پيدا بود که خوشحال و سر حال است.
- قبلا اين جا نيامده بودم . وسط تهران و اين جنگل سر به فلک کشيده ... عجيب نيست؟
- چرا ... اتفاقا داشتم به همين فکر مي کردم.
دختر از گارسوني که يک سيني پر از ماهي سرخ کرده را مي برد سر يک ميز ديگر ، نشاني دست شويي را پرسيد . گارسون اشاره کرد به چند درخت که دري زرد را در ميان گرفته بودند .
تا برگردد ، پسر چهارتا ترامادول بالا انداخته و قهوه را سر کشيده بود .
دختر : ببينم ... تا حالا دوست دختر داشته اي ؟
پسر : داشته م. ولي عاشق هيچ کدوم نبوده م.
دختر : از من خوشت مي آد ؟
پسر : بدنت فوق العاده ست. تريپ خودمه  . موهات رو هم دوست دارم.
دختر : يعني عاشقم مي شي ؟
پسر : دارم دو دو تا چهارتا مي کنم .
دختر : يعني چي ؟
پسر : تا باهات نخوابم نمي تونم بگم عاشقت هستم يا نه .
دختر : مي خواي کلک بزني نسناس !
پسر :  من اين جوري به عشق نگاه مي کنم .
دختر عينک آفتابي اش را از کيف اش در آورد و زد روي چشم هاش . فنجان قهوه را برگرداند روي نعلبکي و بلند گفت : فال  مون رو گرفتم .
پسر : مگه فال گيري بلدي ؟
دختر : امکان نداره اشتباه کنم . هميشه مي زنم تو خال . جفت جفت يم.
از دور ميز بلند شدند و راه افتادند به سمت عمق جنگل.

 

درباره ي همه چيز با هم حرف زدند ؛ وضعيت زندگي خانوادگي شان ، دوستان قبلي و فعلي شان ، آرزوهاي شخصي شان. از آن طرف به اتوباني رسيدند که تازه قير کشي شده بود و بوي قير همه جا را گرفته بود . منتظر تاکسي ماندند .
دختر : داري به چه فکر مي کني ؟
پسر : به کلمه ي نسناس.
دختر : توي چت ياد گرفتم. يه پسره بود که همه ش مي نوشت   نسناس.

يک تاکسي ايستاد جلوي پاي شان. وقتي سوار شدند ديدند همان راننده آبله رو است .
راننده : جنگل عجيبي يه ... خوش که گذشت .
پسر : امشب واقعا تنها هستي ؟
راننده :  بله . خودم هستم و طوطي شکر شکن م. حتما حکمتي داره که دوباره سر راه تون سبز شدم.
سيگاري آتش زد و تعارف کرد به پسر .
راننده : زن م با دوست پسرش فرار کرده  رفته دبي . حکم جلب ش توي جيبمه .
دختر :چند سال ش بود ؟
راننده : ده سال از خودم کوچک تر بود ، متولد نيمه ي قرن.
دختر : بچه دار که نشدين ؟
راننده : حامله بود. بي شرف ... حروم زاده ...
پسر دود سيگار را از پنجره داد بيرون و از آيينه نگاه کرد به چهره ي راننده که لب
مي جويد .
راننده : گيرم بيفته  نفت مي ريزم روش ، آتيش مي زنم به هيکل ش. هنوز يه ذره غيرت برام مونده.
وارد تونلي تازه تاسيس،  شدند . چند ماشين خورده بودند به هم. جنازه ها را روي آسفالت کنار هم چيده بودند . پليس ها سوت مي زدند و راه باز مي کردند .
راننده : شام چي مي خورين سفارش بدم؟
پسر : يه غذاي حاضر آماده . نمي خوايم توي خرج بيفتي .
راننده : يه زنگ مي زنم مي آرن در خونه. پيتزا سبزيجات چه طوره ؟
دختر : عالي . من فقط سبزيجات مي خورم.

چند دقيقه بعد ، در زرد  يک حياط آجري باز شد و رفتند تو . درخت هاي قد کشيده ي  تاک از نماي جلو  خانه ، خودشان را رسانده بودند  به پشت بام.
سوار آسانسور شدند و به سرعت برق رفتند بالا . خانه اي دوخوابه بود با آشپزخانه ي اوپن و پاسيو پر از ماهي هاي قرمز . قفس طوطي، کنار پنجره بود .
راننده : خونه ي خودتونه . راحت باشين  ( در اين لحظه ياد زنش افتاد ) ... حروم زاده.
دختر خنديد . نشست روي مبلمان چوبي که روکش توري اش بنفش بود . قاب عکس روي ديوار يک وري شده بود ؛ زني با لباس عروس از زير آيينه قرآن رد مي شد .
راننده : حرومزاده از آب در اومد ... حسابش مي رسم.
دختر : به نظر مي آد که خوشگل بوده .
راننده : بدبختي من همين بود . توي خيابون راه مي رفت ، پشت سرش صف
مي بستن.
پسر دست روي شکم اش گذاشته بود . دل پيچه داشت . رفت دستشويي . تخليه نشد . دوباره برگشت نشست روي مبل و به خودش پيچيد .
دختر : بايد هيوستين بخوري . داروخانه سر کوچه بود .
پسر رفت دستشويي . زور زد . باد خالي بود . آمد نشست کنار دختر . راننده توي آشپزخانه داشت چاي با گل گاوزبان دم مي کرد .
پسر : کاش بيشتر چت مي کرديم تا بهتر با هم آشنا مي شديم .
دختر : چه فرقي مي کنه . حالا با هم رو در رو حرف مي زنيم.
پسر : من توي چت يه آدم ديگه م . اون جا ،خود خودم هستم ، اين جا، يکي ديگه. 
دختر : اين توهمه  . داري تلقين مي کني .

راننده بلند گفت : جنايت.
طوطي تکرار کرد : جنااايت.

دختر به نقش قالي کف پذيرايي زل زد که يک گربه ي چشم عسلي بود .
پسر رفت دستشويي. برگشت و زمزمه کرد : باد خالي .
دختر داشت با دم موهايش بازي مي کرد . سرش را انداخته بود پايين و زل زده بود به گربه ي چشم عسلي .
راننده گفت :دوبي.
طوطي با همان ته لهجه ي راننده تکرار کرد : دوووبي .
سه ليوان چايي تازه دم گذاشته شد روي ميز ؛ قند حبه و رطب مضافتي هم کنارش .
راننده کنترل تلويزيون را دست اش گرفت . انداخت کانال يک. برفک بود . انداخت کانال دو . برفک بود . انداخت کانال سه. برفک بود . بلند گفت : برفک...
صداي طوطي بلافاصله شنيده شد : برفک.
دختر خنديد و با خودش زمزمه کرد "نسناس" .
بعد نگاهش چرخيد روي جاي خالي پسر . دلش هري ريخت پايين. دويد کنار پنجره و نگاه کرد به حياط .
صداي بسته شدن در زرد را شنيد و سايه ي پسر را توي کوچه ديد . 

 

 

 

این داستان به من هیچ ربطی نداشت

 

دوشنبه یازدهم شهریور 1387 |

 


یه پسر ...

khial_khial@yahoo.com

 

 

 

 

شرمنده
تفلد آبجی کوچولو
وای پلیس
عنوان نداره
تق
سلام
کوئیز بارون
امروز چه روزی بود
تفلدم مبارک

 

 

RSS 2.0


کد آهنگ